تبلیغات
انقلاب اسلامی ، بیداری آخرالزمان - ناگفته‌های امام خامنه ای از آغاز تا انجام نهضت انقلاب اسلامی -قسمت دوم
نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: چهارشنبه 16 بهمن 1392 01:42 ب.ظ

تحصن در بیمارستان
مسجد كرامت بعد از گذشت چند سال، در سال 57 مجدداً مركز تلاش و فعالیت شد و آن هنگامی بود كه من از تبعید جیرفت به مشهد برگشته بودم. گمانم اواخر مهر یا آبان بود. وقتی بود كه تظاهرات مشهد و جاهای دیگر آغاز شده و به تدریج اوج هم گرفته بود. ما آمدیم و یك ستادی در مسجد كرامت تشكیل شد برای هدایت كارهای مشهد و مبارزاتی كه مرحوم شهید هاشمی‌نژاد و برادرمان جناب آقای طبسی و من و یك عده از برادران طلبه جوان آن را رهبری می‌كردند. آنجا جمع می‌شدیم و مردم هم در رفت و آمد دائمی بودند. آنجا شد ستاد مبارزات مشهد و عجیب این است كه نظامی‌ها و پلیس از چهار راه نادری كه مسجد هم سر چهارراه بود، جرئت نمی‌كردند این طرف بیایند. ما روز را با امنیت می‌گذراندیم و هیچ واهمه‌ای كه بریزند این مسجد را تصرف كنند یا ما را بگیرند، نداشتیم، اما شب كه می‌شد، از تاریكی شب استفاده می‌كردیم و آهسته بیرون می‌آمدیم و در منزلی غیر از منازل خودمان شب را می‌گذراندیم.

شب و روزهای پرهیجان و پرشوری بود، تا اینكه مسائل آذرماه مشهد پیش آمد كه مسائل بسیار سختی بود، در آغاز، حمله به بیمارستان بود كه ما رفتیم در بیمارستان متحصن شدیم. وقتی كه خبر بیمارستان به ما رسید، ما در مجلس روضه بودیم. من را پای تلفن خواستند. دیدم از بیمارستان است و چند نفر از دوست و آشنا و غیر آشنا دارند از آن طرف خط با كمال دستپاچگی و سراسیمگی می‌گویند حمله كردند، زدند، كشتند، به داد برسید... حتی بچه‌های شیرخوار را زده بودند. من آمدم آقای طبسی را صدا زدم. آمدیم این اتاق. عده‌ای از علما در آن اتاق جمع بودند. چند نفر از معاریف مشهد هم بودند. روضه هم در منزل یكی از معاریف علمای مشهد بود. من رو كردم به این آقایان و گفتم كه وضع بیمارستان این جوری است و رفتن ما به این صحنه به احتمال زیاد، مانع از ادامه تهاجم و حمله به بیماران و اطباء و پرستارها و... می‌شود و من قطعاً خواهم رفت و آقای طبسی هم قطعاً خواهند آمد. ما با ایشان قرار هم نگذاشته بودیم، اما من می‌دانستم كه آقای طبسی می‌آیند. گفتم ما قطعاً خواهیم رفت، اگر آقایان هم بیایند، خیلی بهتر خواهد شد و اگر هم نیایند، ما به هر حال می‌رویم.


لحن توأم با عزم و تصمیمی كه ما داشتیم موجب شد كه چند نفر از علمای معروف و محترم مشهد هم گفتند كه ما می‌آئیم، از جمله آقای حاج میرزاجوادآقا تهرانی و آقای مروارید و بعض دیگر. حركت كردیم به طرف بیمارستان. وقتی كه ما از آن منزل آمدیم بیرون، جمعیت زیادی در كوچه و خیابان و بازار جمع شده بودند. دیدند كه ما داریم می‌رویم. مردم راه افتادند پشت سر این عده و ما از حدود بازار تا بیمارستان را كه شاید حدود سه ربع تا یك ساعت راه بود، پیاده طی كردیم. هرچه می‌رفتیم، جمعیت بیشتری با ما می‌آمد و هیچ تظاهر، یعنی شعار و كارهای هیجان‌انگیز هم نبود. فقط حركت می‌كردیم به طرف یك مقصدی تا اینكه رسیدیم نزدیك بیمارستان.


در مقابل بیمارستان امام رضای مشهد، یك فلكه هست كه حالا اسمش فلكه امام رضاست و یك خیابانی است كه منتهی می‌شود به آن فلكه. سه تا خیابان به آن فلكه منتهی می‌شود. ما از خیابانی كه آن وقت اسمش جهانبانی بود، داشتیم می‌آمدیم به طرف آن خیابان كه از دور دیدیم سربازها راه را سد كردند. طبیعتاً ممكن نبود بتوانیم از سد آنها عبور كنیم. من دیدم كه جمعیت یك مقداری احساس اضطراب كردند. آهسته به برادرهای اهل علمی كه بودند گفتم كه ما باید در همین صف مقدم با متانت و بدون هیچ‌گونه تغییری در وضعمان پیش برویم تا مردم پشت سرمان بیایند و همین كار را كردیم. سرها را انداختیم پایین و بدون اینكه به روی خودمان بیاوریم كه اصلاً سرباز مسلحی در مقابل ما وجود دارد، رفتیم نزدیك! به مجرد اینكه به یك متری این سربازها رسیدیم، من ناگهان دیدم مثل اینكه آنها بی‌اختیار پس رفتند و یك راهی به قدر عبور سه چهار نفر باز شد. فكر آنها این بود كه ما برویم، بعد راه را ببندند، اما نتوانستند این كار را بكنند. به مجرد اینكه ما از این خط عبور كردیم، جمعیت ریختند و اینها نتوانستند كنترل بكنند. شاید مثلاً در حدود چند صد نفر آدم با ما تا دم در بیمارستان آمدند. بعد گفتیم در را باز كنند. بچه‌های دانشجو و پرستار و طبیب كه توی بیمارستان بودند، با دیدن ما جان گرفتند. گفتیم در بیمارستان را باز كردند و وارد شدیم و رفتیم به طرف جایگاه وسط بیمارستان. آنجا یك جایگاهی بود و گمانم مجسمه‌ای هم بود كه بعدها آن را فرود آوردند و شكستند، لكن آن موقع، مجسمه هنوز بود... به آنجا كه رسیدیم جای رگبار گلوله‌ها را دیدیم. بعد كه پوكه‌هایشان را پیدا كردیم، دیدیم كالیبر 50 بوده! چقدر اینها در مقابل مردم گستاخی به خرج می‌دادند. برای متفرق كردن مردم یا كشتن یك عده‌ای، كالیبرهای كوچك مثلاً ژ-3 هم كافی بود، اما كالیبر 50 سلاح بسیار خطرناكی است و برای كارهای دیگر به درد می‌خورد، ولی اینها در برابر مردم به كار بردند. بعدها كه در آن بیمارستان، متحصن شدیم، من آن پوكه‌ها را كه از روی زمین جمع كرده بودم، به خبرنگارهای خارجی نشان می‌دادم و می‌گفتم: ‌«این یادگاری ماست! ببرید به دنیا نشان بدهید كه با ما چگونه رفتار می‌كنند.»


به هر حال رفتیم آنجا و یك ساعتی بودیم. معلوم نبود كه می‌خواهیم چه كار كنیم. با چند نفر از معممین و نیز افراد بیمارستان رفتیم توی یك اتاقی تا ببینیم حالا چه باید كرد؟ چون هیچ معلوم نبود چه خواهد شد، همین قدر معلوم بود كه تهاجم ادامه خواهد داشت. من پیشنهاد كردم كه در آنجا متحصن بشویم و همان جا بمانیم تا خواسته‌های ما برآورده شوند و قرار شد خواسته‌هایمان را مشخص كنیم. در آن جلسه حدود ده نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند. من برای اینكه این حركت هیچ‌گونه تزلزلی پیدا نكند، بلافاصله یك كاغذ آوردم و نوشتم كه ما مثلاً جمع امضاكنندگان زیر اعلام می‌كنیم كه در اینجا خواهیم بود تا این كارها انجام بگیرد. حالا یادم نیست همه این كارها چه بود؟ یكی دو تایش یادم هست. یكی اینكه فرماندار نظامی مشهد عوض بشود، یكی اینكه عامل گلوله‌باران بیمارستان امام رضا محاكمه یا دستگیر بشود. یك چنین چیزهایی را نوشتیم و اعلام تحصن كردیم. این تحصن هم در مشهد و هم در خارج از آن، اثر مهمی بخشید، یعنی بعد معلوم شد كه آوازه آن جاهای دیگر هم پیچیده و این یكی از نقاط عطف مبارزات مشهد و آن هیجان‌های بسیار شدید و تظاهرات پرشور مردم مشهد بود.(4)

 

در شورای انقلاب
در مشهد با برادرانی كه در آنجا بودند، سرگرم كارهای این شهر بودیم و در جریانات عمومی و عظیم مردم فعالیت می‌كردیم كه مرحوم شهید مطهری چند بار تلفنی به طور مستقیم یا با واسطه به من اطلاع دادند كه باید به تهران بروم. من تصور می‌كردم برای كارهای علمی، سیاسی و ایدئولوژیكی كه مشتركاً انجام می‌دادیم باید به تهران بروم و فكر نمی‌كردم برای شورای انقلاب باشد. گفتم می‌آیم، منتهی چون در مشهد گرفتاری‌های زیادی داشتم و خیلی بار روی دوش من بود، مرتباً تأخیر می‌افتاد تا اینكه پیغام دادند كه امام دستور داده‌اند كه من به تهران بروم.


جلسات اول شورای انقلاب در منزل شهید مطهری برگزار شد، البته شورای انقلاب به مقتضای مصلحت روز، افراد دیگری را هم پذیرفت كه خطوط سیاسی دیگری داشتند و به تدریج چهره آنها روشن شد، اما گروهی كه پایه و اساس انقلاب و حافظ اصول و حدود و معیارها بودند، بیشتر همین برادران روحانی عضو شورا بودند. اینها با همه سختی‌هایی كه كار با افراد لیبرال و مهره‌هایی مانند بنی‌صدر در بر داشت، به خاطر انقلاب و مصالح امت اسلامی تحمل كردند و با سعی و كوشش، كارها را به سامان رساندند، ضمن اینكه در مواقع لزوم در مقابل آن افراد مقاومت لازم را هم می‌كردند.(5)

 

من چای می‌دهم!
هنگامی كه قرار بود امام تشریف بیاورند، ما در دانشگاه تهران تحصن داشتیم، جمعی از رفقای نزدیكی كه با هم كار می‌كردیم و همه‌شان در طول مدت انقلاب، نام و نشان‌هایی پیدا كردند و بعضی از آنها هم به شهادت رسیدند، مثل شهید بهشتی، شهید مطهری، آقای هاشمی، مرحوم ربانی شیرازی، مرحوم ربانی املشی و ... با هم می‌نشستیم و در مورد قضایای گوناگون مشورت می‌‌كردیم. گفتیم كه امام دو سه روز دیگر وارد تهران می‌شوند و ما آمادگی لازم را نداریم. بیائیم سازماندهی كنیم كه وقتی ایشان آمدند و مراجعات زیاد و كارها از همه طرف به اینجا ارجاع شد، معطل نمانیم. صحبت از دولت هم در میان نبود. ساعتی را در عصر یك روز معین كردیم و رفتیم در اتاقی نشستیم. صحبت از تقسیم مسئولیت‌ها شد و در آنجا گفتم مسئولیت من این باشد كه چای بدهم! همه تعجب كردند. یعنی چه؟ چای؟ گفتم: بله، من چای درست كردن را خوب بلدم. با گفتن این پیشنهاد، جلسه حالی پیدا كرد. مشخص شد كه می‌شود آدم بگوید كه مثلاً قسمت دفتر مراجعات، به عهده من باشد. تنافس و تعارض كه نیست. ما می‌خواهیم این مجموعه را با همدیگر اداره كنیم، هر جایش هم كه قرار گرفتیم، اگر توانستیم كار آنجا را انجام بدهیم، خوب است.


این روحیه من بوده است. البته آن حرفی كه در آنجا زدم، می‌دانستم كه كسی من را برای چای ریختن معین نخواهد كرد و نمی‌گذارند كه من در آنجا بنشینم و چای بریزم، اما واقعاً اگر كار به اینجا می‌رسید كه بگویند درست كردن چای به عهده شماست، می‌رفتم عبایم را كنار می‌گذاشتم و آستین‌هایم را بالا می‌زدم و چای درست می‌كردم! این پیشنهاد نه تنها برای این بود كه چیزی گفته باشد، واقعاً برای این كار آماده بودم.


من با این روحیه وارد شدم و بارها به دوستانم می‌گفتم كه آن كسی نیستم كه اگر وارد اتاقی شدم، بگویم آن صندلی متعلق به من است و اگر خالی بود، بروم آنجا بنشینم و اگر خالی نبود، قهر كنم و بیرون بروم. نخیر، من هیچ صندلی خاصی در هیچ اتاقی ندارم. من وارد اتاق می‌شوم و هر جا خالی بود، همان جا می‌نشینم. اگر مجموعه احساس كرد كه اینجا برای من كم است و روی صندلی دیگری نشاند، می‌نشینم و اگر همان كار را نیز مناسب دانست، آن را انجام می‌دهم.


گفتن این مطالب شاید چندان آسان نباشد و ممكن است حمل بر چیزهای دیگری شود، اما واقعاً اعتقادم این است كه برای انقلاب باید این طوری باشیم. از پیش معین نكنیم كه صندلی ما آنجاست و اگر دیدیم آن صندلی را به ما دادند، خوشحال بشویم و برویم بنشینیم و بگوئیم حقمان بود و اگر دیدیم آن صندلی نشد و یا گوشه‌اش ذره‌ای سائیده بود، بگوئیم به ما ظلم شد و قبول نداریم و قهر كنیم و بیرون برویم. من از اول این روحیه را نداشتم و سعی نكردم این طوری باشم. در مجموعه انقلاب، تكلیف ما این است.(6)
* * *

روز بازگشت امام
در روز ورود امام ما كه در دانشگاه متحصن بودیم. همه خوشحال بودند و می‌خندیدند، ولی بنده از نگرانی بر آنچه كه برای امام ممكن است پیش بیاید، بی‌اختیار اشك می‌ریختم، چون یك تهدیدهایی هم وجود داشت. بعد به فرودگاه رفتیم. به مجرد اینكه آرامش امام را دیدیم، نگرانی و اضطراب ما به كلی برطرف شد و ایشان با آرامش خودشان به بنده و شاید خیلی‌های دیگر كه نگران بودند، آرامش بخشیدند. وقتی پس از سال‌های متمادی امام را زیارت كردیم، ناگهان خستگی چند ساله از تن ما خارج شد. احساس می‌كردیم همه آن آرزوها با كمال صلابت و با یك تحقق واقعی و پیروزمندانه، در وجود امام مجسم شده و در مقابل انسان تبلور پیدا كرده است.


بعد هم آمدیم داخل شهر و آن تفاصیلی كه همه شاهد بودند و هنوز در ذهن همه مردم، زنده است. همان‌طور كه می‌دانید امام،‌ عصر آن روز از بهشت‌زهرا به نقطه نامعلومی رفتند، یعنی در واقع آقای ناطق نوری ایشان را ربودند و به نقطه امنی بردند تا كمی استراحت كنند، چون از شب قبل كه از پاریس حركت كرده بودند، دائماً در حال فشار كار و بعد هم حضور در میان مردم بودند و یك لحظه هم استراحت نكرده بودند.(7)

 

امام در مدرسه رفاه
ما در آن فاصله رفته بودیم مدرسه رفاه و كارهایمان را انجام می‌دادیم. قبل از اینكه امام وارد شوند، با برادران نشسته بودیم و روی برنامه اقامتگاه ایشان و ترتیباتی كه بعد از ورودشان باید انجام می‌گرفت یك مقداری مذاكره كردیم و برنامه‌ریزی‌هایی شد. آن روزها ما نشریه‌ای را درمی‌آوردیم كه بعضی از اخبار در آن نشریه چاپ می‌شد و از همان مدرسه رفاه بیرون می‌آمد و چند شماره‌ای چاپ شد. البته در دوران تحصن هم نشریه‌ای را راه انداختیم و یكی دو شماره‌ای چاپ شد.


آخر شب بود و من داشتم خبرهای آن روز را تنظیم می‌كردم كه توی همان نشریه‌ای كه گفتم چاپ بشود و بیرون بیاید. ساعت حدود ده شب بود. یك وقت از حیاط داخلی مدرسه رفاه، صدای همهمه‌ای را احساس كردم. معلوم شد یك حادثه‌ای واقع شده. رفتم و از دم پنجره نگاه كردم و دیدم امام از در وارد شدند. هیچ‌كس با ایشان نبود و برادرهای پاسدار كه ناگهان امام را در مقابل خودشان دیده بودند، سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند. امام هم به رغم خستگی آن روز، با كمال خوش‌رویی با اینها صحبت می‌كردند. اینها هم دست امام را می‌بوسیدند. شاید ده پانزده نفری بودند. امام طول حیاط را طی كردند و رسیدند به پله‌هایی كه به طبقه اول منتهی می‌شد. آن پله‌ها پهلوی همان اتاقی بود كه من در آن بودم. از پنجره آمدم دم در اتاق و وارد هال شدم كه امام را از نزدیك ببینم. امام وارد هال شدند. در هال عده‌ای بودند. اینها هم رفتند طرف امام و دور ایشان را گرفتند كه دستشان را ببوسند. من هر چه سعی كردم نزدیك بشوم و دست امام را ببوسم، میسر نشد و امام از دو متری من عبور كردند. امام از پله‌ها بالا رفتند. پای پله‌ها سی چهل نفری جمع شده بودند. امام به پاگرد پله‌ها كه رسیدند، ناگهان برگشتند طرف جمعیت و روی زمین نشستند. نمی‌خواستند علاقه‌مندان و دوستداران خود را رها كنند. یكی از برادران یك خیرمقدم حساب نشده پرهیجانی را ایراد كرد، چون هیچ‌كس انتظار نداشت. امام چند كلمه‌ای صحبت كردند و بعد به اتاقی كه برایشان معین شده بود، راهنمایی شدند.(8)
* * *


سجده شكر
آن ساعتی كه رادیو برای اول بار گفت: «این صدای انقلاب اسلامی است.»، من داشتم با ماشین از كارخانه‌ای كه عوامل اخلالگر در آنجا شلوغ كرده بودند، به طرف مقر امام می‌آمدم. مشكلات هنوز با شدت وجود داشت، هنوز هیچ كاری انجام نشده بود و اینها به فكر باج‌خواهی و باج‌گیری بودند و در كارخانه تحریكات ایجاد می‌كردند و ما رفتیم آنجا كه یك مقداری سر و سامان بدهیم. در مراجعت بود كه رادیو اعلام كرد كه این صدای انقلاب اسلامی است، من ماشین را نگه داشتم آمدم پائین روی زمین افتادم و سجده كردم، یعنی این قدر برای ما غیرقابل تصور و غیرقابل باور بود. هر لحظه‌ای از آن لحظات یك مسئله داشت. در آن روزها طبعاً در همه فعالیت‌ها دخالت داشتیم. یك حالت ناباوری و بهت بر همه ما حاكم بود. من تا مدتی بعد از 22 بهمن بارها به این فكر می‌افتادم كه آیا ما خوابیم یا بیدار و تلاش می‌كردم از خواب بیدار نشوم كه این رویای طلائی تمام نشود. این قدر برای ما شگفت‌آور بود.(9)

 

پی‌نوشت‌ها:
1- گفت و شنود در دیدار با جوانان – 7/2/1377.
2- فصلنامه فرهنگی سیاسی تاریخی 15 خرداد – بهار 1373.
3- نسل كوثر، از انتشارات دفتر تبلیغات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.
4- مصاحبه با شبكه 2 صدا و سیمای جمهوری اسلامی – 11/11/1363.
5- روزنامه جمهوری اسلامی – 21/5/64.
6- جدیت ولایت، جلد اول، صفحه 40.
7- مصاحبه مطبوعاتی درباره دهه فجر 24/10/63.
8- همان.
9- همان.

جستجو در وبلاگ
درباره من
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :